تبليغاتX
بهاری سرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 1:12  توسط عسل | 

جلوي آينه نرو آينه خجالت ميکشه / ماه اگه تو رو ببينه کلي منت ميکشه
پيش گلدونا نرو به چشمات عادت ميکنن / همين الانم دارن به من حسادت ميکنن
نرو بيرون از خونه آدما عاشقت بشن / نميدونن چقدر راهه تا لايقت بشن
اخماتو وا نکني آدما لذت مي برن / تو رو چشمت مي زنن وقتي که حسرت مي برن
ديگه دوست پيدا نکن يه وقت منو گم ميکني / بعد ميگم شايد داري بهم ترحم ميکني

به کسي نگاه نکن آدما طاقت ندارن / عاشق چشات ميشن ولي محبت ندارن
وقتي مهموني ميري موتو پريشون نکني / بچه هاي مردمو يه وقتي مجنون نکني
حوصلت که سر ميره نرو کنار پنجره / که نگن دوباره اين واسه کسي منتظره
هرکي گفت دوست داره يه وقت باور نکني / هرچي کاشتم توي اين سالا تو پرپر نکني
واسه هيچ کسي غير من يه وقت ناز نکني / دوتا بال دادن بهت يه موقع پرواز نکني
تو مسير زندگي يه وقتي تنهام نذاري / نرسيدم به نگاه عاشقت جام نذاري
تو به باغچه آب نده امشب شايد گل بکنه / فردا که نيستي نمي تونه تحمل بکنه
زير بارون نريا ظرفيتش خيلي کمه / فکر نکن هرکي مي گه عاشقه مثل منه
ماه اگه دلش شکست يه وقت نري کمک / نکنه يادت بره تنهاييهاي پسرک
دريا دعوتت کنه بري پيشش يه وقت نري / نکنه به من بخندن وبگن بي خبري
هوس گردش دنيا نکني نري سفر / که منم مجبور بشم بهت بگم منو ببر
فانوس چشماتو تو کوچه ها روشن نکني / قلباي آدمارو مثل دل من نکني
عاشق کسي نشي يه وقت من از يادت نرم / نکنه ديگه نري سراغ شعر دفترم
آدما از من و حرفام سيرت نکنن / برق چشماي قشنگ يه وقت اسيرت نکنن
بودنت با من واسه قلب تو دردسر نشه / شعراي من پيش چشماي تو بي اثر نشه
مث داسا که عزيز ميشن فقط فصل درو / نکنه بهم بگي دوست ندارم و برو
نکنه با حرف عاشقانه اذيتت کنم / تو رو وادار به شکفتن محبتت کنم
کاش ميشد فقط يه بار چه توي خواب چه بيداري / واسه دلخوشيم يه جور ميگفتي دوسم داري
کاش ميشد اسم منو بيشتر از اين صدا کني / من نگاهت ميکنم تو هم به من نگاه کني
به گلا نگا نکن بذار که زندگي کنن / بذا با خيال عشقت رفع تشنگي کنن
به سوالاي عجيب آدما جواب ندي / از کسي نامه نگيري منو باز عذاب ندي
هرکي عاشقت بشه هيچ وقت مث من نميشه / قلبارو تا نشکافن تکليفا روشن نميشه
اگر از من کسي رو ديدي که مهربونتره / اسمشو که مي ياري برق از نگاهت مي پره
دلتو بهش بده اگه ديدي عاشق تره / ولي خسته که شدي بيا دلم منتظره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 23:37  توسط عسل | 

طی شد این عمر ، تو دانی به چه سان

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصیر من است این که خودم می دانم

که نکرد م فکری

که تأ مل ننمود م ، روزی

ساعتی یا آنی

که چه سان می گذردعمر گرا ن؟

کودکی رفت به بازی ، به فراغت ، به نشا ط

فارغ از نیک و بد ومرگ و حیات

همه گفتند : کنون تا بچه است

بگذارید بخندد شادان

که پس این دگرش فرصت خندیدن نیست

بایدش نالیدن

من نپرسیدم هیچ

که پس از این ز چه رو

نتوان خندیدن ؟

هیچکس نیز نگفت :

زندگی چیست ؟ چرا می آییم ؟

بعد از این چند صباح

به کجا باید رفت ؟

با کدامین توشه ، به سفر باید رفت ؟

من نپرسیدم هیچ ، هیچکس نیز نگفت .

"نوجوانی؛ سپری گشت به بازی ، به فراغت ، به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ وحیات

بعد از آن باز نفهمیدم من

که چه سان عمر گذشت ؟

لیک گفتند همه

که جوانست هنوز

بگذارید جوانی بکند

بهره از عمربرد ؛کامروانی بکند

بگذارید که خوش باشد و مست

بعد از این باز ورا عمری هست .

یک نفر بانک بر آورد که : او

از هم اکنون باید فکر آینده کند

دیگری آوا داد : که

چو فردا بشود ، فکر فردا بکند .

سومی گفت : همانگونه که دیروزش رفت

بگذرد امروزش، همچنین فردایش .......

با همه این احوال

من نپرسیدم هیچ

که چه سان دمی گذشت ؟

آنهمه قدرت ونیروی عظیم

به چه ره مصرف گشت ؟

نه تفکر،نه تعمق ، ونه اندیشه دمی

عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی

چه " توانی ، که ز کف دادم مفت

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت .

قدرت عمر شباب

می توانست مرا تا به خدا پیش برد .

لیک بیهوده تلف گشت جوانی

هیهات

آن کسانی که نمی دانستند

زندگی یعنی چه ؟

رهنمایم بودند

عمرشان طی شده بیهوده و بی ارزش و کار

ومرا می گفتند که چو آنها باشم ،

که باآنها دائم

فکر خوردن باشم .

فکر گشتن باشم ،

فکر تأ مین معا ش

فکر ثروت باشم

فکر یک زندگی بی جنجا ل ،

فکر همسر باشم

کسی مرا هیچ نگفت :

زندگی ثروت نیست

زندگی داشتن همسر نیست

زندگانی کردن

فکر خود بودن و غا فل زجهان بودن نیست

من نفهمیدم وکس نیز مرا هیچ نگفت

وصد افسوس که چون عمر گذشت

معنی اش فهمیدم

حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق

من شدم خلق که باعزمی جزم

پای از بند هواها گسلم

پای در راه حقایق بنهم

با دل آسوده

فارق از شهوت وآز وحسد وکینه وبخل

مملواز عشق وجوانمردی وعلم

در ره کشف حقایق کوشم

" زره جنگ ، برای بد و ناحق پوشم

ره حق پویم وحق جویم وپس حق گویم

آنچه آموخته ام ، بر دگران نیز نکو آموزم

شمع راه دگران گردم و با شعله خویش

ره نمایم به همه گرچه سرا پا سوزم

من شدم خلق که مثمرباشم

نه چنین زاید و بی جوش و خروش

عمر بر باد به حسرت خاموش .

ای صد افسوس که چون عمر گذشت

معنی اش فهمید م

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 10:6  توسط عسل | 

دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاری که می رسد از راه؟
یا نیازی که رنگ می گیرد
در تن شاخه های خشک و سیاه؟

دل گمره من چه خواهد کرد؟
با نسیمی که می تراود از آن
بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان

لب من از ترانه می سوزد
سینه ام عاشقانه می سوزد
پوستم می شکافد از هیجان
پیکرم از جوانه می سوزد

هر زمان موج می زنم در خویش
می روم، میروم به جایی دور
بوته ی گر گرفته ی خورشید
سر راهم نشسته در تب نور

من ز شرم شکو فه لبریزم
یار من کیست، ای بهار سپید؟
گر نبوسد در این بهار مرا
یار من نیست، ای بهار سپید

دشت بی تاب شبنم آلوده
چه کسی را به خویش می خواند؟
سبزه ها، لحظه ای خموش، خموش
آنکه یار من است، می داند!

آسمان می دود ز خویش برون
دیگر او در جهان نمی گنجد
آه، گویی که اینهمه آبی
در دل آسمان نمی گنجد

در بهار او زیاد خواهد برد
سردی و ظلمت زمستان را
می نهد روی گیسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را

ای بهار، ای بهار افسونگر
من سراپا خیال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خویش
شعر و فریاد و آرزو شده ام

می خزم همچو مار تبداری
بر علف های خیس تازه ی سرد
آه با این خروش و این طغیان
دل گمراه من چه خواهد کرد؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 4:14  توسط عسل | 
يکی بود يکی نبود زير اين چرخ کبود يه جنگلی بود سبز سبز با يه عالمه درخت و يه رودخونه
هر روز يه هيزمشکن راه ميفتادو ميرفت به سراغ شاخ و برگهای پير صدای تبرش برای همه
آشنا و دوستداشتنی بود چون اون درختهايی رو ميانداخت که برای جنگل اضافی و مضر بود.
يه روزی از اين روزا شکارچی صدايی شنيد از پشت سر.برگشت..شير بود.قبلا هم اون رو
ديده بود.هميشه آروم از کنار هم رد ميشدند با يک نگاه عميق.
اما اون روز شير اون شير سابق نبود.خشم سرتاپايش را گرفته بود.مغرورتر از هميشه..
عصبانيت و سردی در صورتش فرياد ميزد.هيزمشکن هيچ نگفت.شير غريد و غريد.باز هم
هيزمشکن آرام اورا نگريست.سعی کرد که آرامش کند اما نتوانست.شير هر لحظه با خشم
بيشتری به سمت او گام برميداشت.ناگهان جهشی کرد به سمت او..سرد و بی احساس
گويی هيچگاه اين تبر به دست آشنا را نديده است..غريبه غريب.
هيزمشکن از جهش شير بر زمين خورد.تبرش بر صورت شير اصابت کرد و ...
يکی بود يکی نبود يه شيری بود با يه زخم تازه روی صورتش.شير رفت.هيزمشکن تنهاتر از
تنها به کلبه اش بازگشت در حالی که در تمامی مسير چشمش به تيغه براق تبر بود.به فکر
شير شبها را سپری ميکرد و با يادش روزها راهی جنگل ميشد.زمانی گذشت...
يکی بود يکی نبود يه روزی بود از اين روزا.هيزمشکن تشنه بر لب آب رفت.عکسی آشنا.شير
در آن سمت رودخانه بود و هيزمشکن در سمتی دگر.لبخند بر روی صورتش نشست اما شير
فقط او را نگريست.هيزمشکن کوتاه نيامد از ميان آب گذر کرد تا به شير رسيد.
ـــ«چه قدر دير آمدی..خوشحالم جای زخمت ديگر وجود ندارد..باز هم زيبايی»
ـــ«ای هيزمشکن زخمی که بر صورتم نهادی رفت که رفت اما زخمی که دراين جا گذاشتی
برای هميشه باقی خواهد ماند»
وسپس بر قلبش دست نهاد و رفت.هيزمشکن باز هم با جامه ای خيس به سمت ديگر رودخانه
حرکت کرد بی آنکه بداند دو چشم مغرور در پشت سبزه ها اورا عاشقانّه مينگرد و با صدای
بيصدايی فرياد برمياورد که:«نرو..بمان ای هيزمشکن.»
هيزمشکن رفت.ديگر بانگ ضربه های تبرش را کسی نشنيد.شايد که از آن جنگل رفت که رفت.
افسانه ها ميگويند که او همان شب تبرش را شکست و بعد از شکستن تبرش وقتی که قطره
اشکش بر روی خون شير چکيد خود نيز به شير ديگری تبديل شد.ماده شيری که هرروز بر لب
رودخانه ميرفت وبر آن سو نگاهی ميکرد و بازميگشت.شير نر وقتی که او ميرفت از پشت
درختها بيرون ميامد و از دور او را مينگريست.
او فکرش را هم نميکرد که به جز هيزمشکن بتواند عاشق موجودی ديگر شود و حال...
انتهای قصه مکتوب نشده اما ای کاش که شير ميدانست زخمی که بر صورتش نشست
ناخواسته و بنا بر خشم خودش بود.ای کاش که ميدانست هيزمشکن ترسيده بود از فريادش
خشمش و سرديش.رودخانه ای که مرزی است ميان دو عشق.دو ديار نابرابر...
((زخم دل را مرحم گذاريد تا هيچگاه احساس نکنيد که زخمی از عزيزترينتان بر دل داريد))

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 15:30  توسط عسل | 

مي‌گذرد عمر ما افسوس
مي‌رود جواني و زيبايي افسوس
هر كس به نوعي طي مي‌كند عمر
افسوس كه لحظه‌ها مي‌رود و مي‌شود گم
يكي به شادي، يكي با عشق
يكي با غم، يكي با حسرت
گاهي خوب و گاهي بد
گاهي سرخ و گاهي زرد
عمر ما دوام نداره افسوس
اين جهان پهنه دام افسوس
گذشت عمر و هيچ نديدم اندر اين جهان
مثل آب بود و در چشمه‌اي روان
تا به خود آمديم عمر رفته بود
از جواني و عشق چيزي نمانده بود
هر چه ما بوديم شد يك خاطره
مانند عكس، مثل يادگار

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 15:35  توسط عسل | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 18:27  توسط عسل | 

تواون شام مهتاب کنارم نشستی

عجب شاخه گلها به پایم شکستی

قلم زذ نگاهت به نقش آفرینی

که صورتگری را نبود این چنینی

پری زاد عشقو مهاسا کشیدی

خدا رو به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی که خوش باورم من

شکفتی وگفتی ازعشق بربرمن

تاگفتم کی هستی؟

توگفتی یه بی تاب

تاگفتم دلت کو؟

توگفتی که دریاب

قسم خوردی برماه که عاشقترینی

توی جمع عاشق

توصادقترینی

همون لحظه ابری

رخ ماه و آشفت

به خود گفتم ای وای

مبادا دروغ گفت؟

گذشت روزگاری

ازاون لحظه ناب

که معراج دل بود

به درگاه مهتاب

دراون درگه عشق که محتاج نشستم

توهرشام مهتای بیادت شکستم

توازاین شکستن خبرداری یا نه؟

هنوز شور عشق و به سرداری یا نه ؟

هنوزم توشبهات اگه ماه وداری؟

                            من اون ماه و دادم به تو یادگاری

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 19:17  توسط عسل | 

بس شنیدم داستان بی کسی
بس شنیدم قصه دلواپسی
قصه عشق از زبان هر کسی
گفته اند از این حکایت ها بسی
حال از من بشنو این افسانه را
شرح حال این دل دیوانه را :
چشم هایش بویی از نیرنگ داشت
گویی از با من نشستن ننگ داشت
با دلم انگار قصد جنگ داشت
دل دیغا سینه ای از سنگ داشت
عاشقم من قصد هیچ انکار نیست
لیک با عاشق نشستن عار نیست
کار او آتش زدم من سوختن
در دل شب چشم بر در دوختن
من خریدن ناز و او نفروختن
سوختن در عشق را از بر شدیم
آتشی بودیم و خاکستر شدیم
از غم این عشق مردن باک نیست
خون دل هر لحظه خوردن باک نیست
آه می ترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسوایی ام تنها شوم
وای از این صید و آه از آن کمند
پیش رویم خنده پشتم پوزخند
بر چنین نامهربانی دل مبند
دوستان گفتند و دل نشنید پند
خانه ای ویرانه تر از ویرانه ام
من حقیقت نیستم افسانه ام
گر چه سوزد پر ولی پروانه ام
فاش می گویم که من دیوانه ام
تا به کی باید چنین دیوانگی
پیلگی بهتر از این پروانگی
گفتمش آرام جانی گفت: نه
گفتمش شیرین زبانی گفت: نه
می شود یک شب بمانی گفت: نه
گفتمش نا مهربانی گفت: نه
دل شبی دور از خیالش سر نکرد
گفتمش افسوس، او باور نکدر
چشم بر هم می زند من نیستم
می گشاید چشم، من من نیستم
خود نمی دانم خدایا کیستم
یک نفر با من بگوید چیستم
بی کشیدم آه، از دل بردمش
آه اگر آهم بگیرد دامنش
با تمام بی کسی ها ساختم
دل سپردم سر بزیر انداختم
این قماری بود و من نشناختم
وای بر من ساده بودم باختم
دل سپردن دست او دیوانگی است
اه غیر از من کسی دیوانه نیست
گریه کردن تا سحر کار من است
شاهد من چشم بیمار من است
فکر می کردم که او یار من است، نه
فقط در فکر آزار من است
نیتش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغی فاخش است
یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
پای بند جستجویم کرد و رفت
این دل دیوانه آخر جای کیست
آن که مجنونش منم لیلای کیست
مذهب او هر چه باداباد بود
خوش به حالش که اینچنین آزاد بود
بی نیاز از مستی می شاد بود
چشم هایش مست مادرزاد بود
یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 11:32  توسط عسل | 
دلم تنگه برای ان چشم هايی که شبی از غم من برای من اشک ريخت... اری ... دلم

تنگه...دل تنگ ان دلی که سنگ صبور اين دل تنها و بی کس بود ... دلتنگ ان لب هايی

که شبی برايم نوای عاشقانه سر داد دلتنگ ان دستانی که شبی حال و هوای عاشقانه

در دلم انداخت ...دلتنگ ان شانه هايی که تکيه گاه يک دل تنها و بی کس بود ... اری

دلم تنگ است دلم تنگ است برای تو ای سنگ صبور تنهايی و بی کسی هايم...دلم

تنگ است برای ان نگاه های عاشقانه ی تو دلتنگ ان نوازش های ديوانه وار تو ... اری

دلم تنگ است ...دلم تنگ است ای يار ...ای مونس دل تنها...بيا که مريم دلتنگ

توست ... در انتظار توست ...بيا که مريم تنهاست...زمانی گفتی تو تنها نيستی ...من

با توام هميشه ... هر کجا...هر دقيقه...حتی ثانيه ها...پس کجايی ... چرا تو را حس

نميکنم...چرا تو را در ثانيه های زندگيم پيدا نميکنم ... چرا ... چرا ...تو را در اين

زندگی پوچ و بی معنا پيدا نميکنم ... تو رفته ای ... اری تو رفته ای ... رفته ای که در

اين زندگی پوچ و بی معنا محو شده ای...ديگر پيدا نيستی...تو مرا تنها

گذاشتی...پس چه شد ان حرفها خوب من ...تو هم رفتی و مرا با رفتنت نابود

کردی ... تو هم مثل اين دنيای به ظاهر زيبا مرا در خود شکستی... تو هم مثل دنيا از

دست رفتی... اری ای خوب من ... تو هم مثل دنيا زودگذر و بی معنايی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 12:46  توسط عسل | 

آن روز که دست های دلم را به سوی دروازه دلت باز می کردم ،

هرگز نمی دانستم که با آغوشی باز دل مهربونت را برای دل اسیر من هدیه می کنی و

سه حرف زیبای عشق را زمانی برای من معنا خواهی کرد .

اما کاش می دانستم ...

ولی ، ولی حالا چه کنم ؟

چه کنم با این همه عشق و دوری تو...دوست داشتن تو...وحالا هم نامهربونی تو .

آن روز که می خواستیم و با هم عهد کردیم که مهربانی را به دوستان نامهربان بیاموزیم ،

هرگز نمی دانستم زمانی تنهاترین و بزرگ ترین

حرف ما برای دوستان مهربان بی وفایی و نامهربونی و آخر هم جدایی خواهد بود .

آری ،

آن روز که من از بین این همه گل ، گلی مثل تو را از شاخه درخت تنومند زندگی جدا کردم

و می خواستم آن را برای همیشه در کنار خود

و به یاد تو در باغچه خشک دلم بکارم ،

هرگز نمی دانستم که تو زمانی گلم را با بی وفایی از من خواهی گرفت .

می دانی ، آن روز که آرزوی پرواز با تو را در خیال خام خود تصور می کردم ،

هرگز نمی دانستم که عاقبت روزی پر پرواز من را می شکنی

و مرا به ژرف ترین جای دنیا رهنمون می سازی .

و سرانجام آن روز ، آن روز که من و تو بودیم و ما بود ،

برای من روز عشق بود ، روز زندگی بود . آری ، آن روز بهترین روز دنیا بود .

این را بدان :

که آن روز ، آخر روزهای به یاد ماندنی سال نام گرفت

و در تقویم زندگی من برای همیشه جاودان خواهد ماند .

حرف آخر را می گم و مثل آن روز به سرزمین مهربانی ها فرار می کنم :

هنوز هم دوستت دارم ای نامهربان ترین مهربان دنیا

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 9:58  توسط عسل | 
من به درماندگي صخره و سنگ
من به آوارگي ابر ونسيم
من به سرگشتگي ‌آهوي دشت
من به تنهايي خود مي مانم
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي
گيسوان تو به يادم مي آيد
من در اين شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگي
شعر چشمان تو را مي خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترين راز وجود
برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد
تن به وارستن عمر ابدي مي سپرد
تو تماشا كن
كه بهار ديگر
پاورچين پاورچين
از دل تاريكي مي گذر
و تو در خوابي
و پرستوها خوابند
و تو مي انديشي
به بهار ديگر
و به ياري ديگر
نه بهاري
و نه ياري ديگر
حيف
اما من و تو
دور از هم مي پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو دراين لحظه پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست
از سر اين بام
اين صحرا اين دريا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو اين غم شيرين را
با خود خواهم برد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 5:52  توسط عسل | 

از تو قاب عکس خالي باز داره صدا مي پيچه
روي ديوار تک و تنهام يکي من رو هم ببينه

تنها موندم توي قاب روي ديواراي سنگي
پس تو کي ميخواي بيايي با يه دونه قلب سنگي

توي اين اتاق تاريک با يه عالم خاطراتت
مي شکنه بغض سکوتم توي روياي نبودت

ياد روزهايي که با هم زير آسمون آبي
پا مي زاشتيم روي ابرا پا برهنه و دو تايي

حالا اون روزا عزيزم ديگه رفته از تو يادم
منم و يه قاب خالي با تو که نيستي کنارم

چشام و رو هم ميزارم شايد تو بياي کنارم
بگيرم دستت و اينبارنذارم بري ز يادم

يعني ميشه که تو باشي کنارم تو قاب چوبي
منو فرياد بزني بعد بگي که مياي مي موني

يا که نه دست من از تو ديگه دور شده يه دنيا
حالا من چي هستم اينجا يه دونه عاشق تنها

عاشقي که توي قابه زندگي براش عذابه
پر کشيدنش چه آسون موندنش ديگه مهال

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 6:4  توسط عسل | 

آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم

او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است

او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است

یکی را دوست میدارم آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است

قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم

یکی را دوست میدارم ،
همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با

خود به دشت دوستی ها برداو همان فرشته ای است که با بالین سفیدش

مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد

یکی را دوست میدارم ،
همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم

زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد

یکی را دوست میدارم ، همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من

آموختاینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم

او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم

می باشدآسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود

آری ، تو برایم مانند همان آسمانییکی را دوست میدارم ،

او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است
پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ،

بمان و تسلیم احساسات پاک من باش

می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم....

می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 11:0  توسط عسل | 

 

نام من عشق است.

مي شناسيدم؟

زخمي ام زخمي سراپا،

مي شناسيدم؟

باشما طي كرده ام راه درازي را

خسته ام خسته،

مي شناسيدم؟

اين زمان گرچه ابري پوشانيده است رويم

من همان خورشيد تابانم

مي شناسيدم؟

اين چنين بيگانه از من رو برنگردانيد،

در كف فرهادتيشه من نهادم،من

من شكستم بيستون را،من

من همان مهران سالهاي دورم

رفته ام از يادتان يا،

مي شناسيدم؟

نام من عشق است،

مي شناسيدم؟

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 8:52  توسط عسل | 

کی بود که با اشکای تو یه اسمون ستاره ساخت

کی بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باخت

کی بود که با نگاه تو خواب و خیال عشق و دید

کی بود که تنها واسه تو از همه دنیا دل برید

نگو کی بود کجایی بوداونکه برات دیوونه بود

رو خط به خط زندگیش از عشق تو نشونه بود

من بودم اونکه دلشوساده به پای تو گذاشت

اونکه واسش بودن تو به غیر غم چیزی نداشت

من بودم اونکه دل اخر عشق تورو خوند

اونکه به جای عاشقی حسرتشو به دل نشوند

حسرت دوست داشتن تو همیشگی بوده و هست

کاش میرسید به گوش تو صدای قلبی که شکست

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 10:50  توسط عسل | 

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست
روز خاکستری سرد سفر یادت نیست
ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر یادت نیست
تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندم
نیزه بر باد نشستس رو سپر یادت نیست
عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست
تو که خود سوزی هر شب پره را می دانی
باورم نیست که مرگ بالو پر یادت نیست
خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود
پس چرا گشت شبانه در به در یادت نیست
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست
یادم هست یادت نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 4:16  توسط عسل | 

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن را با یک چوب روی ماسه ها ترسیم میکرد. شاید فکر میکرد که هر چه این قلب را بزرگتر درست کند یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد!

بعد از اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهایش گوشه هایش را صیقل دهد تا صاف صاف بشود شاید میخواست موقعی که دریا آن را با خودش می برد این قلب ماسه ای جایی گیر نکند!

از زاویه های مختلف به آن نگاه کرد شاید می خواست اینطوری آن را خوب خوب بشناسد و مطمئن بشود همان چیزی شده که

که دلش میخواست

به قلب ماسه ای اش لبخندی زد و از روی شیطنت هم یک چشمک به قلب ماسه ای هدیه داد . دلش نیامد که یک تیر ماسه ای را به یک قلب ماسه ای شلیک کند!

برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل یک پیکان گذاشت روی قلب ماسه ای.

حالا دیگر کامل شده بود و فقط نیاز به مواظبت داشت . نشست پیش قلب ماسه ای و با دستش آن را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد که همیشه مواظبش باشد.

برای اینکه باد قلبش را ندزدد با دستهایش یک دیوار شنی دور قلبش درست کرد.دلش می خواست پیش قلب ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود . نگاهی به قلب ماسه ای کرد

چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود برمی گردد و بقیه راه را دوید.فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چید و رفت به دیدنش. وقتی به قلب ماسه ای رسید آرام

همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای ریخت.

قلب ماسه ای با عبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 5:1  توسط عسل | 

آری من همان عاشقم یک عاشق دلسوخته یک عاشق تنها
یک کلام عاشقم ولی یک عمر اسیر
اسیری در یک قلب سرخ
آری من همان مجنون قصه هایم و
یک عمر به دنبال لیلی چشم به راهم
لحظه های سخت را پشت سر می گذارم و
به عشق لیلیم از هفت آسمان خواهم گذشت
در جاده ها از سختیها می گذرم تا به مقصدم
که همان خانه لیلایم است برسم

آری عاشقم یک عاشق چشم به راه عاشقی
که مدتهاست در غم انتظار نشسته است
درآتش فاصله ها سوخته است در گلدان طاغچه تنهایی ها شکسته است
و همانی که تمام درهای دلتنگی ها بر روی او بسته است
آری من همانم که به او می گویند دیوانه به او می گویندآواره
من همانم که لحظه هایم را به یاد عشق می گذرانم
با یاد او اشک می ریزم و در کوچه دلتنگی ها نام مقدس او را فریاد می زنم
فریاد می زنم تا تمام پنجره های خاموش
با فریاد من روشن شوند و گو یند این دیوانه کیست؟

آری این دیوانه همان است که جایش در قصه ها بوده
همانی است که نامش در این دنیا مانده و یادش
همیشه و همیشه یک عاقل را مجنون می کند
آری من همان عاشقم یک عاشق دل شکسته
همان عاشقی که به او می گویند دیوانه و دلشکسته

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 2:11  توسط عسل | 
آری ، امروز فهمیدم .
امروز فهمیدم که من شایستگی او را نداشتم. شایسته ی او یک انسان نیست شایسته ی او یک فرشته است. او این قدر خوب است که لیاقتش یک فرشته است. فرشته ای به ظاهر انسان که زیبایی وخوبی یک فرشته در او به ودیعه گذاشته شده است.
امروز آرزو می کنم که جز فرشته ای زیبا همدمش نباشد. آرزو می کنم تمامی لحظه هایش با شادی پیوند خورد و هرگز چهره ی غم را به خود نبیند. آرزو می کنم که هیچ وقت فرشته اش
ترکش نکند و دستانش را با حلقه ی محبتش بیاراید. آرزو می کنم که با لبخند فرشته خنده بر لبان عشقم نقش بندد و آرزو می کنم عشقم با عشقش همیشه شاد باشد.
و امروز برای خود آرزو می کنم که عشقم را هرگزهرگز نبینم تا مبادا با دیدن نگاه پر التهابم رنجیده خاطر شود.
آه، که وجودم سراسر اشتیاق دیدن روی همچو ماهش است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 9:58  توسط عسل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من از تو بیزارم...
من از عدالت تو بیزارم
چنان شکنجه می دهی شب را
که در قساوت تو می مانم
تو از تبار آیینه ها هستی
تو از نژاد فاصله ها هستی
چنان عبور می کنی و می گذری
که چون شتاب ثانیه ها هستی.
تو بذل می کنی بی پروا
مرا می دهی به سادگی بر باد
چنان گشاده دستی تو
که از سخاوت تو بیزارم
من از درد خود گریزانم
نگاه تو را نمی یابم
چنان سر به تو کرده ایی در خویش
که از نجابت تو بیزارم.
تو در عبور لحظه ها هستی
تو در شکست من رها هستی
چنان شکستی آیینه ی مرا
که از شهامت تو بیزارم.
تو چون غروب می مانی
تو از سکوت می آیی
چنان دور می شوی از من
که در صداقت تو می مانم

نوشته های پیشین
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
پیوندها
همه چیز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar